العلامة المجلسي

496

حياة القلوب ( فارسي )

گفت : از براي اينكه فراموش نكنم برادر خود را ، هرگاه كه يكى از ايشان را بخوانم برادر خود را بياد آورم . پس حضرت يوسف عليه السّلام به برادران خود گفت كه : بيرون رويد ؛ وبنيامين را پيش خود نگاه داشت وايشان بيرون رفتند ، وبنيامين را به نزد خود طلبيد وگفت : من برادر توام يوسف ، پس غمگين مباش به آنچه ايشان كردند وگفت كه : مىخواهم تو را نزد خود نگاهدارم . بنيامين گفت : برادران نمىگذارند مرا ، زيرا كه پدرم عهد وپيمان خدا از ايشان گرفته است كه مرا بسوى أو برگردانند . يوسف گفت كه : من چاره‌اى در اين باب مىكنم وحيله برمىانگيزم ، پس آنچه ببينى انكار مكن وبرادران را خبر مده . چون حضرت يوسف عليه السّلام طعام را به ايشان داد واحسان فراوان نسبت به ايشان بعمل آورد ، به بعضي از ملازمان خود فرمود : اين صاع را در ميان بار بنيامين بگذاريد - وآن صاعى بود از طلا كه به آن كيل مىكردند - پس آن را در ميان بار بنيامين گذاشتند به نحوى كه برادران بر آن مطّلع نشدند . چون ايشان بار كردند ، حضرت يوسف عليه السّلام فرستاد وايشان را نگاهداشت ، پس امر فرمود منادى را كه ندا كرد در ميان ايشان كه : اى گروه أهل قافله ! شما دزدانيد . پس برادران حضرت يوسف عليه السّلام آمدند وپرسيدند كه : چه چيز از شما ناپيدا شده است ؟ ملازمان يوسف عليه السّلام گفتند كه : صاع پادشاه پيدا نيست ، وهر كه آن را بياورد يك شتر بار به أو مىدهيم وما ضامنيم كه به أو برسانيم . پس برادران به حضرت يوسف گفتند كه : بخدا سوگند كه شما مىدانيد كه ما نيامده بوديم كه افساد كنيم در زمين ، ونبوديم ما دزدان . حضرت يوسف عليه السّلام فرمود كه : پس چيست جزاى كسى كه صاع به نزد أو ظاهر شود واگر شما دروغگو باشيد ؟